۱۳۸۸ شهریور ۷, شنبه

به اوهام آلوده نگردیم

به اوهام، آلوده نگردیم

اهمیت این بحث از آنروست که همواره باورداشتها و اعتقادات گوناگون، پایه و اساس الگوی رفتاری انسان در کنشهای متقابل اجتماعی او را تشکیل می دهد. این الگو در طی زمان از نسلی به نسل دیگر منتقل می شود و ذهنیت عمیق نسلهای بعد را جهت می بخشد. چنین پایداری و دوامی برای یک باور-غالبا وهم آلوده- باعث ایجاد تمایز و تفاوت مابین اقشار گوناگون جامعه میشود و آنگاه پاره ای از رفتارهای دسته جمعی بر علیه دسته های خرد تر یک جامعه را بوجود می آورد. این رفتارها در طی زمان بازتولید می شود به طوری که روزی در جامعه نهادینه شده و احتمال سرایت به سایر جوامع همجوار و فراگیری اجتماعی آن در پاره ای مسائل جدی تر، خطری جهانی به حساب می آید.

به عنوان مثال می توان به تمایز بخشی میان کاستهای متفاوت در سرزمین هندوستان اشاره نمود که اساس تفکر آنها اعتقاد به نجس بودن کاست فرومایه، به دلیل عقوبت اعمال وی در زندگی قبلی است که بر اساس اعتقاد به باورداشت تناسخ روح است. در نتیجه این باورداشت، سبب جدائی پایدار و پاره ای رفتارهای غیر قابل قبول از نقطه نظر حقوق بشر نسبت به قشر فقیر جامعه هند و رواداشتن جدائی شدید اجتماعی گردیده است.

مثال دیگر قابل توجه؛ گروه شاید کوچکی، از میان مسلمانان شیعه ایرانی هستند که باور مشابهی نسبت به کافران یا غیر مومنان به اسلام دارند و در نتیجه قتل نفس غیر مسلمان را حلال و مباح بلکه مستوجب پاداش اخروی می دانند.

چنین اعتقادی که در ابتدا به فتوای علمای شیعه بر علیه اقلیتهای دینی بابی وبهائی در ایران، شکل گرفته؛ اکنون پس از گذشت حدود دو قرن، تبدیل به نهادی رسمی با برخورداری ازپایگاهی اجتماعی کلان و بهره مندی از بودجه دولتی در این سرزمین گردیده است که از وظایف اصلیه این نهاد اجتماعی قوی، مبارزه منظم و اصولی نه فقط بر علیه اقلیت دینی بهائی بلکه هر دگر اندیش یا گروه اقلیت متفاوت از خویش است.

خطرات ارعاب آمیز چنین نهاد سازمان یافته ای، سایر جوامع را نیزطی حوادث گوناگون اجتماعی اخیر تهدید نموده است و متاسفانه سرچشمه واصل استدلال وجودی آنها یا لاقل مستمسک ایشان بنیاد یک اندیشه یا استنباط و تعبیر خرافی و یا تعمیم ناروا از آیات کتاب مقدس اسلام بوده است که شرط ورود به بهشت را التزام و اعتراف به اسلام می داند و قتل کافر را از وظایف مسلمانان می شمرد.

در این رابطه می توان به دو گروه، یکی طالبان در افغانستان ( که منجر به شیوع فعالیتهای انتحاری درمواضیع متعدد جهان گردیده است) و دیگری گروهی به اسم حجتیه با هدف ریشه کن ساختن بهائیان در ایران اشاره نمود.

در اینجا ضرورت تعیین حدود مشخصی برای" اوهام"، مشاهده می شود. اگرپیشنهاد کنیم که یک عقیده تنها با تکیه بر نتایج حاصل در طی زمان وبا در نظر گرفتن تاثیرات اجتماعی آن، در دسته اوهام قرار گیرد، راهی طولانی در پیش خواهیم داشت و پرداخت بهای بسیار سنگین تحمل عواقب آنرا را برای جامعه بشری رقم زده ایم.

هرچند اکنون تعیین حدود و مرز مشخص اوهام،برایمان آسان نیست. زیرا رسیدن به معنی واحد برای واژه" اوهام"، خود نیاز به اِپُخه کردن (یا به تعویق انداختن) تمام باورداشتها دارد وبرای این منظور باید کلیه آموزه های فرد محقق در پرونده ای فرضی، بایگانی و متروک شود. لذا این راه از نظر روش شناسی علمی،کار ممکنی به نظر نمی رسد و چاره ای جز تعامل افراد گوناگون با یکدیکر و به مقابله طلبیدن نظرات متعدد باقی نمی ماند زیرا یک فرد نمی تواند خود به تنهائی باور خود را نفی یا انکار کند یا قدمی موثر در راه فراموشی هر چند موقت تصورات خود بر دارد. اما تعامل افراد گوناگون با پیش زمینه های تربیتی و فکری متعدد، کمک بزرگی به این مهم می نماید .

برقراری گفتمان بین افراد ی که حامل پیش زمینه های متفاوت فکری واعتقادی اند، با توجه به معیار جستجوی حقیقت گرچه به دلیل وجود ارتباط مستقیم با خصوصی ترین عرصه حیات فردی – یعنی اعتقاد وی – دشوار و صعب است و به همین دلیل "راه ناهموار" لقب گرفته است، اما یکی از بهترین وسایل ممکن برای ورود به شاهراه حقیقت است.

راه دیگر، درنظر گیری مقیاسی ملموس یعنی میزان علم است. علم وسیله سنجش حقیقت در عالم محسوس است اما در عرصه عوالم نامحسوس بشری راه ندارد و به همین دلیل از اظهار نظر در حیطه باورداشتهای بشرعاجز است. لذا بشر در طول حیات خود طی قرون گذشته؛ حساب باور و اعتقاد را از محدوده علم و عقل مجزا نموده است. یکی ازپی آمدهای شوم آن جدائی عمیق بین دو گروه از مردمان و دیگری ظهور و شیوع بی رویه باورهای خرافی و فراگیر شدن اندیشه های غیر حقیقی است که سایه ای بس تیره بر روابط بشری گسترده است و هاله ای از خیال و وهم بر اذهانشان مستولی نموده است.

در نتیجه، در زندگی واقعی چنین جوامعی بسیاری از روابط اجتماعی کلان بشری از جمله صلح، برابری حقوق انسانها، حق برخورداری یکسان از آموزش و پرورش برای کودکان جهان، تساوی جنسی، نژادی، مذهبی، قومی و ...همواره در خاکستر تیره ای از تردید وتعرض فرو غلطیده است.

در انتها این پرسش را مرورمی نماییم، که پایگاه باورداشتهای ما از چه بوته ای ریشه میگیرد. چه پیشینه ای دارد وپس از آگاهی و اطمینان از توهمی بودن یک اعتقاد، برای مهار نمودن اوهامی که تا بدین حد می تواند آزادی و آسایش نسل بشر را به مخاطره اندازد، چه راه دیگری به جزاز تعامل و گفتمان آزاد بین ملل و اندیشه های گوناگون وجود دارد؟

ال.بی

۱۳۸۸ شهریور ۶, جمعه

شطرنج بازی با گوریل؟

شطرنج بازی با گوریل؟

چندی پیش در مقاله ای خواندم که گویا برخی از اصلاح طلبان چنین اظهار داشته اند که همانطور که با گوریل نمی توان شطرنج بازی کرد- چون قواعد بازی را نمی فهمد و رعایت نمی کند- با حکومت فعلی ایران نیز نمی توان گفتگو کرد، چون قواعد گفتگو را نمی فهمد و رعایت نمی کند. البته با توجه به جریانات اخیر در کشور (که البته چیزی جز آشکار شدن بیش از پیش جریاناتی که همیشه، اما در مقیاسی کوچکتر، وجود داشته اند نیست) درک فکر و احساس کسانی که چنین حرفی بزنند کار دشواری نیست، اما به نظر من قیاس وضع موجود با وضع شطرنج با گوریل به چند دلیل درست نیست.
اول، این تشبیه به معنای آن است که کل نظام به منزلهء شخص واحدی فرض می شود، در صورتی که یک نظام متشکل از افراد گوناگونی است که مطمئناً همهء آنها خصوصیات یکسانی ندارند و ممکن است بتوان با بعضی از آنها راحت تر و با بعضی دشوارتر گفتگو کرد، همانطور که معترضان کنونی خود زمانی از بدنهء همین نظام بودند و اکنون خود را قادر به این بازی شطرنج می شمرند. نباید با پیشداوری همهء اعضای یک گروه را دارای مشخصات یکسانی دانست.
دوم، هیچ انسانی به طور کامل ناتوان از گفتگو نیست؛ شرایط است که باعث می شود افرادی تمایل یا توانایی گفتگو را نداشته باشند. چه بسیار افرادی که ابتدا زبان خشونت و تعرض به کار می بردند اما در مواجهه با انسانی مهربان و دانا زبان خود را تغییر داده از در گفتگو درآمده اند. هرگز نمی توان انسانی را محروم از این قابلیت و توانایی دانست، بلکه باید شرایط لازم را فراهم آورد تا افراد تحت تأثیر قوای روحانی قدرتمندی چون عشق و حکمت تحول پیدا کنند، چنانکه در اوایل انقلاب بعضی از بازجوها و شکنجه گرها تحت تأثیر رفتار محبت آمیز و حکیمانهء بعضی از زندانیان در زندانها متحول شده و شغل خود را رها ساختند. "از محبت خارها گل می شود."
سوم، آیا مایی که طرف مقابل خود را ناتوان از گفتگو می پنداریم، خودمان همهء شرایط لازم برای گفتگو را داریم؟ آیا به راستی صادقیم؟ آیا کاملاً حسن نیت داریم؟ آیا واقعاً خردورزیم؟ عیوب را فقط در طرف مقابل دیدن و خود را از هر عیبی مبرا دانستن نیز شرط انصاف نیست. تفاوت دو طرف این بازی تفاوت انسان و گوریل نیست، ممکن است تفاوت انسانهایی با توانایی های گوناگون باشد. آیا همهء افراد معترض امروز خود در گذشته در مقابل مخالفانشان همواره به گفتگو روی آورده اند؟ آیا هرگز زبان خشونت و سرکوب به کار نگرفته اند؟ به راستی چند نفر از ما می توانیم بگوییم که همواره در زندگی مشکلات خود را با گفتگو حل کرده ایم و بدون استثناء صادقانه و حکیمانه و با حسن نیت عمل کرده ایم؟
به نظر نگارنده حداقل به این سه دلیل هرگز نمی توان مثال شطرنج بازی با گوریل را در جامعهء انسانی صادق دانست. اتفاقاً همین طرز تفکر، یعنی خود را انسان و دیگری را گوریل دیدن، است که مانع حل مسالمت آمیز مشکلات می شود. کسانی که به راستی خواهان اصلاحاتند باید بدانند که:
نفرت را با عشق می توان از میان برد، نه با نفرت.
جهل را با علم می توان نابود کرد، نه با جهل.
و در برابر ظلم با انصاف می توان مقاومت کرد، نه با ظلم.

شعله